|
|
|
|
|
دیشب تنها بودم. و یه مقدار جاز تمرین کردم با خودم فکر کردم نه برفی نه بارونی هیچی نمی آد یه ذره دلم باز بشه. و با دلخوری خوابیدم. صبح که بیدار شدم بیام سر کار یه حسی به من گفت بیرون رو نگاه کن شاید بارون باریده باشه باورم نمی شد.برف باریده بود. چند روزی هست گیر دادم بریم آبعلی برف بازی و احتمالا تو این روزها تعطیل یه سر بریم آبعلی برف بازی.من از بچگی عاشق برف و برف بازی بودم اونقدر امروز خوشحال بودم که پیاده اومدم سر کار.همیشه صدای برف زیر پامو دوست داشتم.چه حالی داد و من چقدر خوشحال بودم که هستم و می تونم تو برف راه برم. پارسال تو یه همچین روزهایی بیمارستان بودم. دقیقا روز ۲۹ دی ماه جراحی شدم . خدا رو شکر می کنم اگر چه قراره به همسرم درس بده اما به منم آموزش میده . و منم لذت می برم از اینکه می بینم تو چیزی استعداد دارم که اصلا فکرشو نمی کردم. خدایا شکرت |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 1 بهمن1390ساعت 10:7 توسط م.ز
|
|
||