|
ديروز داشتم يه چند تا وبلاگ رو مي خوندم كه توسط زوج ها نوشته ميشه.
برام جالب بود كه هر روز يه نفرشون حسب حالي كه داشت متن مي گذاشت. و جالب تر اينجاست كه من يه روزنامه نگارم و سه سال هست ازدواج كردم و شوهر من تا حالا يه خط از مطالب منو نخونده تا چه برسه به اين كه بخواد با من وبلاگ بنويسه. ******************* اين روزها مرض گرفتم. مرض خود فرسوده بيني. تو هر آيينه ايي كه نگاه مي كنم دلم واسه خودم مي سوزه چقدر تكيده شدم. غصه هايي كه توي اين سالها خوردم و استرس هايي كه به من وارد شده ذره ذره داره خودشو نشون ميده. بايد يه فكري واسه خودم بكنم.اما نمي دونم چي؟ ********************* مادر شوهر من اين روزها خجسته تر از هر روز ديگه است. اونقدر خودشو توي اينه نگاه مي كنه و با موهاش ور ميره كه من به نابينا بودن همون يه چشمش هم شك كردم.اخه ميگه يه چشمم اصلا نمي بينه و اون يكي ديگه در حد كمي بينايي داره.خدا ميدونه راست و دروغش با خودشو و پسرش. از خونه جديد راضي و خوشحاله چون فكر مي كرد خونه قبلي بد قدم بوده و باعث شده اون مريض بشه. آخه بچه ام جوون ۱۴ ساله بود كه رفتيم خونه قبليه مي ترسم اين خونه جديد اونقدر واسش خوش قدم باشه كه به پسرش بگه برو برام شوهر بخر. بعيد نيست. ************************ سعي مي كنم نبينمش تا كمتر حرص بخورم. امروز قراره يه قراداد كاري جديد بندم و بعد از ظهر ها برم اونجا.البته براي چند ماه. خوشحالم نه براي اين كه كارم بيشتر مي شه واسه اين كه بيشتر سرگرم ميشم و به اطرافيان كمتر فكر مي كنم. **************************** دلم براي مامانم تنگ شده.سه ماهه مشهد نرفتم. + نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388 11:21 توسط م.ز |
بدينوسيله از تمام دوستانم مي خوام تو كامنت ها ادرس دقيقشون رو بذارند تا من لينكشون كنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388 15:2 توسط م.ز |
ديروز نمايشگاه مطبوعات بودم.
تو حال و هواي خودم بودم و داشتم يه خبر تنظيم ميكردم. يه دفعه توجهم به همكارم جلب شد كه داره با يه آقايي حرف ميزنه. نگاه كردم ديدم تمام حواس اون اقا به منه و من يه لحظه شك كردم.خودشه يا نه؟ ديدم بله اين اقا همون اقاييه كه چند سال قبل از طريق وبلاگ قبلي ام با هاش اشنا شدم اونم وبلاگ مي نوشت.من اون زمان خيلي شور جووني داشتم و به عبارتي خيلي شيطون بودم.خلاصه چند تا ايميل مسخره براش فرستادم و اون گفت دوست دارم شما رو ببينم.منم واسش نوشتم چرا اينقدر علاقه داري منو ببيني؟من يه كوتوله ام.باور كن ۵۰ سانت بيشتر قدم نيست و سياه مثل فليپني ها. تصور كنيد يه كوتوله ۵۰ سانتي فليپيني رو. گفت مهم نيست من بايد نويسنده اين وبلاگ رو ببينم. خلاصه با همين ايميل جلو در سينما عصر جديد قرار گذاشتيم. منم بدجنسي كردم و يه تيپ اخرين سيستم زدم و رفتم.و تا اخرين لحظه هم مصر بوم من يه كوتوله سياه چاق هستم. اما وقتي اومد گفت من همش رو زمين رو نگاه مي كردم و دنبال يه كوتوله بودم باورم نميشه چرا به من دروغ گفتيد و خلاصه از اين حرفا.منم اون زمان مثل حالا شكسته نبودم انصافا قيافه ام خوب بود چون خيلي ورزش مي كردم و از زندگي راضي بودم. بگذريم من كه فقط واسه سرگرمي و خنديدن با دوستان و سر كار گذاشتن يه ادم رفته بودم سر قرار اين اقا ماجرا رو جدي گرفت و بعد اون ديگه ول كن من نبود. اوايل من جدي نمي گرفتمش و بهش مي گفتم كه عزيزم ما به درد هم نمي خوريم اخه مگه هر اشنايي بايد به ازدواج ختم بشه.اما اون مي گفت من عاشق تو شدم و تو بايد با من ازدواج كني! از من انكار از اون اصرار. بعد دو سه ماه ديدم قضيه داره جدي ميشه و يه روز با قاطعيت تمام گفتم دست از سرمن بردار چون واقعا هيچ احساسي درباره اش نداشتم.اما اون به گفته خودش من تنها عشق زندگيش بودم.و وقتي ديد من جدي جدي ميگم نه شروع كرد به اذيت كردن من.هديه هاي ريز ودرشتي كه برام گرفته بود بهش پس دادم.مي گفت بايد پول تلفن منوبدي كه من واست وقت گذاشتم و بهت زنگ زدم. پول رستوران هايي رو هم كه رفتيم و غذا خورديم رو هم بهم بدي و اگه پول نداري بايد زن من بشي.يا حداقل چند شب با من باشي. كثافت. مي گفت ميام محل كارت و پولمو ازت مي گيرم و ابروتو مي برم.من مونده بودم كه چيكار كنم؟ مي گفت نزديك به ۴۰۰ ايميل زدم حداقل بايد همين تعدادجواب منوبدي.اخه من اصلا ديگه جوابشو نمي دادم.با يه دوست مشورت كردم و گفت برو ازش شكايت كن.منم ديدم بيشتر ابرو ريزي ميشه و خلاصه ازش شماره حساب گرفتم و به كمك همون دوست پول ريختم به حسابش و گفتم ديگه شما رو به خير ما را به سلامت. بگذريم كه هنوز ول نكرده. و ديروز يه دفعه ديدمش. خداي من. از ترسم مي لرزيدم گفتم الانه كه بياد جلو و حرف بزنه. بلافاصله از نمايشگاه رفتم و در واقع فرار كردم . يه روز اگه وقت داشتم بيشتر واستون درباره اين اقا مي نويسم و از عشقي كه ازش دم ميزد و مي زنه. + نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388 9:49 توسط م.ز |
روز ۵ شنبه به خوونه جدید نقل مکان کردم.اونقدر کار کردم که به هرچی قاطره گقتم برو کنار من اومدم. اما از روز ۵ شنبه تا حالا به فکر کارگرهای باربری هستم.اینکه اونا چطور می تونن یه یخچال رو به تنهایی بذارند رو دوششون و ۴ طبقه برند بالا؟؟؟چقدر گناه داشتند. شوهرم میگه خوب هر کسی یه کاری داره شاید کار تو هم از نظر اونا سخت باشه. هنوز کلی کار دارم که انجام ندادم.دیروز رو مرخصی داشتم امروز هم باید برم نمایشگاه مطبوعات.
+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388 8:16 توسط م.ز |
تا زن بودنم راه زياد نمانده
به اولين چهارراه در به دري كه برسم از ديوار تنهايي و سكوت كه بگذرم آخرين خانه اشك زن بودنم خواهد بود. امضا:یک زن پ.ن:دوستان خوبم این شعر رو یکی از دوستان وبلاگی ام با عنوان سکوت های یک زن برام فرستاده منم عینا گذاشتم اینجا.منظور از امضا یک زن من نیستم اون خانوم شاعره.اما نمیدونم چطوری باید طوری اسمش رو بذارم اینجا که بتونین لینکش باز کنید.
+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388 14:27 توسط م.ز |
ديروز از صبح تا ظهر توي انقلاب پرسه زدم.توي بازار بزگ كتاب پاساژ هاي مختلف و به تك تك كتاب فروشي ها سر زدم. نمي دونستم دنبال چي مي گردم فقط مي دونستم دلم مي خواد اونجا باشم. شايد به خاطر اينه كه مدتيه بدجوري از دست خودم شاكي ام.نه كتاب مي خونم.نه ادامه تحصيل دادم.فقط چسبيدم به كارهاي خاله زنكي و غرغر كردن از دست زني كه ميدونم و باور دارم ديوانه است. تازه همين امروز صبح هم فهميدم شوهرم هم سلامت روان درست و حسابي نداره چون مدام با محيط درگيره.حالا من بين دوتا ادم ديوانه گير افتادم و خودم هم دارم خل و چل ميشم و به جاي اين كه بشينم و كتاب بخونم و زبانم رو تقويت كنم به كار ها و حرفهاي اونا فكر مي كنم. يه دوست دارم كه تازه رشته مطالعات زنان در دانشگاه تهران قبول شده راستش با وجوديكه خودم فوق ارتباطات دارم به اون حسوديم ميشه. من هميشه عاشق درس خوندن بودم نمي دونم چرا تحت تاثير حرف مردم قرار گرفتم و شوهر كردم. + نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388 6:1 توسط م.ز |
فرصت مي خواهم براي رهايي از خويشتن خويشم براي آزاد شدن و شايد دل كندن فرصت مي خواهم و خلوت خلوت بي صدا براي تمام وجود بي وجود يك زن! مي خواهم دستان نحيفم را باز كنم و تا انتهاي نبودن بدوم تا هيچ شوم و شايد تو ... پ ن:این شعر قشنگ رو از وبلاگ سكوت هاي يك زن كپي كردم + نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388 9:50 توسط م.ز |
از خودم بدم مياد. از اين وبلاگ . نوشته هاي توش بدم مياد. از اينكه اينجا شده ناله داني من. از اينكه درام زندگي من شده يه سريال واسه بعضي از خواننده هاي وبلاگم. از اين كه ديگه همه خسته شدند و به من ميگن تموم كن اين قصه رو. راست ميگن.بايد يه تصميم درست و حسابي بگيرم و بس كنم. البته اينم بگم كه اينجا بيشتر براي من دفترچه خاطرات بود تا وبلاگ نويسي به مفهوم واقعي. شايد ديگه ننويسم و يا شايد سبك نوشته ام عوض بشه. نمي دونم فعلا كه توي اين حسم. + نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388 15:27 توسط م.ز |
خاله همچون جن خوشبختانه روز ۵ شنبه فرار كرد چون خوونه من پله داره و اون مدام مجبور بود با درد زانويي كه داره از اين پله ها بالا و پايين بره.منم اصلا از روي مبل بلند نشدم گفتم بذار هر كار مي خوان خودشون انجام بدن.چهارشنبه بدين منوال گذشت.و ۵ شنبه خاله خانوم بعد ناهار در رفتند. زن دايي هم كه هنوز تشريف دارند تصميم گرفتند فردا به سمت خونه خودشون عزيمت كنند و عفريته رو هم با خودشون ببرند. عفريته هم بعد بالون كبكش خروس ميخونه و چنان با صداي بلند اواز مي خونه كه انگار عروسي ننه شه. اما پاهاش ورم كرده و تمام بدنش ريخته بيرون و خارش گرفته.از اون رو تا حالا ۲ كيلو خيار رو ماليده به پاهاش.طفلك تمام تلاشش رو براي موندن مي كنه. قراره تا اول ابان خونه رو عوض كنيم.خونه جديد خيلي بزرگه.خدا كنه حال من بهتر بشه. + نوشته شده در شنبه 11 مهر1388 10:35 توسط م.ز |
عفريته بلاخره ديروز بالون كرد و از دست عزاييل فرار كرد. يه خواهر داره مثل جن ميمونه و يه زن برادر كه يه پا پتياره است قراره ۱۰ روز بيان خونه من از اين به اصطلاح مريض پرستاري كنند. خدا به داد برسه + نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388 16:41 توسط م.ز |
|